اصول فقه ایت الله فاضل درس اول

درس اول

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام على سیّدنا و مولینا و نبیّنا أبى القاسم محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) و على آله الطیّبین الطّاهرین المعصومین و لعنة اللّه على أعدائهم أجمعین، من الآن الى قیام یوم الدّین.

 

در این بحثى که این دوره مى خواهیم شروع کنیم ان شاء الله به مطالب لازم ـ از نظر خود مطلب یا ابتلاى به آن ـ مى پردازیم. البته سعى مى کنیم که نه مختصر باشد و نه مطول، به آن صورتى که مرحوم آقاى بروجردى (اعلى الله مقامه الشریف) تعبیر مى کردند، مى فرمودند: علم اصول در این اواخر تورم پیدا کرده است، ایشان کلمه تورم را در علم اصول به کار مى بردند.

تبیین محل بحث

یکى از مقدمات که البته در کلام مرحوم محقق خراسانى(ره) به عنوان مقدمه مستقل مطرح نشده، بلکه مقدمه را چیز دیگرى قرار داده و در ضمن اشاره اى به این مسأله کرده، آن هم براى نکته اى که ایشان لازم دیده که آن نکته را بیان کند، موضوع علم است، نه موضوع علم اصول فقط; موضوع هر علمى. مرحوم آخوند(ره) به طور ضمنى مى فرمایند: «موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة» ایشان در صدد بوده تفسیر خاصى از عرض ذاتى بکند، لذا این مسأله را به صورت ضمنى بیان کردند وگرنه آنکه از نظر ایشان در این مقدمه بوده، پرداختن به نسبت بین موضوع و موضوعات مسائل بوده که ایشان مى فرمایند: این نسبت، نسبت کلى و فرد و طبیعى و مصادیق است.

لکن ما قبل از آنکه به این بحث برسیم، مباحثى را در رابطه با اصل موضوع علم باید بررسى کنیم.

نیاز علوم به موضوع

اولین چیزى که باید بررسى بشود، این است که آیا هر علمى نیاز به موضوع دارد؟ بر فرض آنکه احتیاج به موضوع مسلم شد، این بحث پیش مى آید که آیا موضوع هر علمى باید متصف به وحدت باشد؟ یعنى هر علمى یک موضوع باید داشته باشد یا این که ممکن است هر علمى موضوعات متعدد داشته باشد؟ بحث سومى که باید بررسى بشود، تعریفى است که براى موضوع علم شده که: «موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة» آیا واقعاً موضوع علم معنایش این است؟ مقصود از عوارض ذاتیه چیست؟ آیا عوارض ذاتیه به مفهومى است که علماى گذشته معنا کردند؟یا به مفهومى است که مرحوم آخوند(ره) در کفایه به آن اشاره نموده اند؟

اینها باید ان شاء الله ملاحظه بشود، لیکن از همین که مرحوم آخوند(ره) به صورت ضمنى بیان مى فرمایند که «موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة» استفاده مى شود که این معنا یک معناى مفروغ عنه است. در منطق هم که شما ملاحظه مى کنید، آنجا موضوع علم را «ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة» معنا مى کنند و بعید نیست که همین تسالمى که تقریباً به حسب ظاهر از کلام مرحوم آخوند(ره) استفاده مى شود، تبعاً للمنطق است. منطقیان این حرف را زده اند و دیگران هم پذیرفته اند.

عبارت «ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة» معنایش این است که «العلم یحتاج الى الموضوع» و هم معنایش این است که «الموضوع واحد» و هم معنایش این است که آن موضوع واحد همان است که «یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة». حال بررسى کنیم:

نظریه امام خمینى «قده» در باره احتیاج علوم به موضوع

اما مسأله اصل احتیاج علم به موضوع که موضوع را سیدنا الاستاذ الاعظم الامام (قدّس سره) مورد انکار قرار داده و فرموده اند: ممکن است علم، موضوعى نداشته باشد، حال این مطلب به چه صورت مى تواند تقریر شود؟ بیان استاد بزرگوار در این رابطه چیست؟ ایشان بر حسب آنچه مقرر تقریر کرده ـ و با اصل مطلب مرتبط است ـ مى فرمایند: این طور نبوده که از اول وقتى که علوم تدوین مى شد، آمده باشند موضوعى مشخص کرده باشند و مدوِّن اصلى در رابطه با آن موضوعِ مشخص بحث کرده باشد، بلکه علوم در اصل تدوین ـ همانطورى که تقریباً مسلم است ـ کاملا ناقص و بسیط بوده و بر اثر مرور زمان تکامل پیدا کرده و به صورت فعلى رسیده است.

شاهد این مسأله سخنى است که شیخ الرئیس بوعلى سینا در رابطه با تدوین منطق از معلم اول نقل مى کند: ما آنچه را از گذشتگان در باره قیاسها به ارث بردیم، ضوابطى مجمل و مختصر بود، بدون این که خصوصیاتش مشخص باشد و اما تفصیل شرایطى که در قیاسها معتبر است «ما کبدنا فیه أنفسنا» چیزهایى است که خودمان زحمت کشیدیم و شبها را به بى خوابى گذراندیم و به این صورت درآوردیم. بعد هم مى فرماید: ممکن است آنهائى که در آتیه مى آیند، مباحث بیشترى را اضافه کنند یا اگر به نقص و خللى در حرفهاى ما برخورد کردند، این نقصها را جبران کنند.

پس ببینید! گفتگویى نبوده است که موضوعى را مطرح کنند و در باره عوارض ذاتیه اش بحث کنند.

این تنها مطلبى است که از ایشان به اصل بحث مى خورد، اما عرض کردم بعضى از فرمایشات دیگر ایشان مربوط به نسبت بین موضوع علم و موضوعات مسائل است. ایشان مى فرمایند: ما قبول نداریم که همیشه نسبت میان موضوع علم و موضوعات مسائل، نسبت کلى و مصادیق باشد. گاهى نسبت میان آنها نسبت کل و جزء است; مثل جغرافیا که بعداً توضیحش را عرض مى کنم، بلکه مى فرمایند: گاهى موضوع علم با موضوعات مسائل یکى است، حتى مثل انسان و زید هم نیست، مثل کلى و مصادیق، طبیعى و افراد آن هم نیست، مثل علم عرفان که موضوعش الله ـ سبحانه و جلّ جلاله ـ است و تمام موضوعات مسائلش هم در باره اللّه است، ما در آنجا نمى توانیم کلى و فرد، طبیعى و مصداق را تصور کنیم.

البته این فرمایش ایشان نمى تواند اصل احتیاج به موضوع را از بین ببرد، این در ارتباط با مطلب دیگرى است که تقریباً مرحله چهارم بحث ما قرار مى گیرد. حضرت امام فرمایش دیگرى دارند که آن هم در رابطه با مرحله سوم بحث ماست. مى فرمایند: ما قبول نداریم که «موضوع کلّ علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة» است. براى این که وقتى سراغ علم فقه ـ که نزدیکترین علوم به شماست ـ بروید، از شما بپرسند که موضوعش چیست؟ مى گوئید: فعل مکلف.

ایشان مى فرمایند: خیلى از مباحث فقه به فعل مکلف ارتباط ندارد. آیا کتاب الارث جزء کتابهاى فقهى هست یا نه؟ کتاب الارث به کجاى فعل مکلف ارتباط دارد؟ اگر پدرى مُرد، پسرش چقدر ارث مى برد، دختر او چقدر ارث مى برد، در صورت افتراق چقدر و در صورت اجتماع چقدر؟ این به کجاى فعل مکلف ارتباط دارد؟ یا مثلا در باب نجاسات (اعیان نجاسات نه احکام نجاسات) شما دو سال بحث مى کنید: «الکافر نجس، الکلب نجس، الدم نجس، المنى نجس». آیا «الدم نجس» موضوعش فعل مکلف است یا محمولش؟ همینطور در باب مطهرات و بخشى دیگر از مسائل فقهى.

آیا این بیان، احتیاج به موضوع را نفى مى کند؟ یا این بیان نفى مى کند که «موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة» است؟

(پاسخ سؤال:) موضوع مسائل چیست؟ شما در اعیان نجاسات بحث مفصلى مى کنید که «المنى نجس» منى فعل مکلف است؟ «الدم نجس» فعل مکلف است؟ این خودش مسأله فقهى است. آیا «الدم نجس لیست بمسألة فقهیة أم مسئلة فقهیة؟» الدم که به فعل مکلف نمى تواند ارتباطى پیدا بکند.

پس، آنکه از بیان استاد بزرگوار ارتباط به اصل مطلب یعنى به مرحله اول بحث (اصل احتیاج به موضوع) ارتباط پیدا مى کند، نافى آن اصل نیست. یعنى اگر بعداً دلیلى بر اصل احتیاج به موضوع اقامه کردیم، آیا این با فرمایش امام (ره) که علوم در اصل تدوین در کمال نقص بوده و مدوِّن اصلى موضوعى را در نظر نگرفته و بیان نکرده منافات و معارضه پیدا مى کند یا آن دلیل با این بیان منافات ندارد؟

در تدوین اصلىِ علم منطق گرچه ذکر موضوع نشده، اما آیا مسائلى که در آن مدوَّن ابتدائى به کار رفته، مباحث غیر منطقى هم بوده یا مباحث مجملى از منطق بوده است؟ چندى پیش یکى از دوستان، جزوه اى در اصول فقه از شیخ مفید (علیه الرحمة) در اختیار من گذاشت که در مجموع من اول الاصول الى آخر الاصول سه صفحه بیشتر نبود، اما حالا مى بینید که دوره هاى ده جلدى و دوازده جلدى پیدا کرده است، اگر اصول در تدوین اصلى آن سه صفحه بوده، اما حالا ده جلد شده، آیا معنایش این است که در ابتدا احتیاجى به موضوع نداشته; یعنى خوب بوده یک مسأله فقهى هم آنجا مطرح شود، یک مسأله فلسفى هم آنجا مطرح شود یا این کاستى ها و افزودگى ها، بیان و عدم بیان، نقصان و کمال نمى تواند اصل احتیاج به موضوع را نفى کند؟

بنا بر این، مى توان گفت که این بیان ایشان نمى تواند اصل احتیاج به موضوع را نفى کند، لکن لقائل أن یقول که شما چه دلیلى دارید که هر علمى احتیاج به موضوع دارد؟

دلیلى که مشهور اقامه کرده اند بر این که موضوع باید واحد باشد، اگر تمام باشد، هم اصل احتیاج به موضوع را ثابت مى کند و هم اعتبار وحدت موضوع را. این دلیل مى تواند هر دو جهت را اثبات کند، به عبارت روشنتر اگر ما دلیلى اقامه کنیم که احتیاج به موضوع را مستقیماً ثابت کند، در مرحله دوم باید بحث کنیم که آیا این موضوع مورد احتیاج، باید واحد باشد یا ممکن است که متعدد باشد؟ اما اگر دلیلى بر اصل وحدت موضوع اقامه کردیم، احتیاج به موضوع را هم ثابت مى کند.

اکنون دلیل مشهور را عنوان مى کنیم، شما در اطراف آن دقت بفرمائید که تمام است یا نه؟ و آیا دلیل دیگرى هم هست که بتواند اصل احتیاج به موضوع را از آن به دست آورد؟

متن دلیل مشهور در لزوم نیاز علوم به موضوع

دلیل مزبور دو مقدمه لازم دارد: یک مقدمه اش تقریباً روشن است و آن این که «کل علم یترتب علیه غرض و فائدة» هر علمى فائده اى بر آن مترتب و براى تحقق غرضى تدوین شده است. مثلا علم نحو غرضش این است که انسان را از خطاى در مقال باز دارد. علم منطق غرضش این است که انسان را از خطاى در فکر باز دارد و به او بیاموزد که چطور قیاس را باید ترتیب دهد تا نتیجه بر آن مترتب شود. علم اصول غرضش این است که انسان قدرت بر استنباط احکام الهى پیدا کند، علم طب هم غرضش این است که مردم را از دردها و کسالتها نجات دهد. پس هر علمى یترتب علیه غرض و فائدة.

مقدمه دوم که قاعده اى فلسفه اى است دو طرف دارد، یک طرفش مى گوید: «الواحد لایصدر الا من الواحد» طرف دومش مى گوید: «الواحد لایصدر منه الا الواحد». بخش مورد نیاز دلیل مشهور این است که «الواحد لایصدر الا من الواحد» شىء واحد، اثر واحد باید حتماً از واحد صادر شود، وگرنه اگر دو شىء متباین باشند و بین آنها هیچ جهت جامع مشترکى وجود نداشته باشد، نمى توانند در یک امر تأثیر گذارند.

مرحوم آخوند(ره) همه جاى کتاب کفایه به این مسأله به صورت یک وحى منزل تمسک مى کند. اگر دیدید که شمس در حرارت تأثیر مى گذارد و نار هم تأثیر در حرارت مى گذارد، بدانید که حتماً بین شمس و نار یک جهت جامع و قدر مشترکى وجود دارد و اگر بین شمس و نار هیچ گونه جهت مشترکى وجود نداشته باشد، معنا ندارد که هر دوى آنها در یک شىء تأثیر کنند، مگر آنکه بگوئید بین حرارتهایشان تباین وجود دارد و اگر حرارت را شىء واحدى قرار دادید، حتماً باید در اینجا مؤثر در حرارت را همان جهت جامع و قدر مشترک فرض کنید.

در این مقدمه و در اشکالاتى که ممکن است متوجه این دلیل باشد، دقت بفرمائید.

  
نویسنده : محمدکاظم حمیدی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳٩٤
تگ ها :